


manonima
عالم همه قطره و درياست حسين ، خوبان همه بنده و مولاست حسين ، ترسم كه شفاعت كند از قاتل خويش ، از بس كه كَرَم دارد و آقاست حسين
باز محرم شدو دلها شکست از غم زينب دل زهرا شکست
باز محرم شد و لب تشنه شد از عطش خاک کمرها شکست
آب در اين تشنگي از خود گذشت دجله به خون شد دل صحرا شکست
قاسم وليلا همه در خون شدند اين چه غمي بود که دنيا شکست
محرم ماه غم نيست ماه عشق است محرم مَحرم درد حسين است
آب رادیاتور ماشین بخور محتاج نامردان نباش!
![]()
آدم دیوانه را بنگی بس است خانه پرشیشه را سنگی بس است!
![]()
اتوبوس من غصه نخور،منم یه روز بزرگ میشم!(ژیان)
![]()
اگر از عشقت نکنم گریه و زاری / به جهنم که مرا دوست نداری!
![]()
اگه الله کند یاری / چه اف باشد چه سوسماری!
![]()
اگر خواهی بمیری بی بهانه / بخور ماست وخیار وهندوانه!
![]()
التماس۲A!
ای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازم / تو عشق گل داری،من عشق گل اندامی!
ای روزگار / با ما شدی ناسازگار!
![]()
بپر بالا که گیر نمیاد!
باغبان در را مبند من مرد گلچین نیستم / من خودم گل دارم و محتاج یک گل نیستم!
بخور و بخواب کارمه / الله نگهدارمه!
![]()
به مادرت رحم کن کوچولو!
تا جام اجل نکردم نوش / هرگز نکنم تو را فراموش!
تا سگ نشوی کوچه و بازار نگردی / تا کوچه و بازار نگردی نشوی گرگ بیابان!
![]()
تاکسی نارنجی / از من نرنجی!
تجربه نام مستعاری است که بر خطاهای خود میگذاریم!
جون من داداش یه خورده یواش!
جهان باشد دبستان و همه مردم دبستانی / چرا باید شود طفلی ز روز امتحان غافل؟!!
داداش مرگ من یواش / امان از دست گلگیر ساز و نقاش!
![]()
دختر ار بهر عفت میکند چادر به سر / نامه را از زیر چادر میدهد دست پسر!

درخت مکر زن صد ریشه دارد / فلک از دست زن اندیشه دارد!
در طواف شمع میگفت این سخن پروانه ای / سر پیچ سبقت نگیر جانا مگر دیوانه ای!
![]()
دلبرا دل به تو دادم که به من دل بدهی / دل ندادم که به من ساندوچ و دلمه دهی!
دلبری دارم چو مار عینکی / خوشگل وزیبا ولی کم پولکی!
![]()
.دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ / ای هیچ تر از هیچ تو بر هیچ مپیچ!
حالا که خر تو خره ماهم پیرایدم(ژیان)
![]()
رخش بی قرار!
رقیف بی کلک مادر!
رنج گل بلبل کشید و برگ گل را باد برد / رنج دختر مادر کشید و لذتش داماد برد!
زندگی بدون عشق مثل ساندوچ بدون نوشابه هست!
![]()
زندگی بدون عشق مانند شلوار بدون کش هست!
![]()
«zoor nazan farsi neveshtam»
ژیان عشقت مرا بیچاره بنمود / ز شهر و خانه ام آواره بنمود!
سر پایینی نوکرتم / سر بالایی شرمندتم(ژیان)
![]()
شب و روز رانندگی در جاده ها کار من است / از خطر باکی ندارم جون خدا یار من است!
![]()
شکر بترازوی وزارت برکش / شو همره بلبل بلب هر مهوش!
(اینو برعکس هم که بخونی همین میشه)
عشق میکروبی است که از راه چشم وارد میشود و قلب را عاشق میکند!
![]()
قربان وجودی که وجودم ز وجودش بوجود آمده است!
![]()
کوه از بالا نشینی رتبه ای پیدا نکرد / جاده از افتادگی از کوه بالا میرود!
![]()
گاز دادن نشد مردی / عشق آن است که بر گردی!

گدایان بهر روزی طفل خود را کور میخواهند / طبیبان جملگی خلق را رنجور میخواهند!
تمام مرده شویان راضیند بر مردن مردم بنازم مطربان را که خلق را مسرور میخواهند!
![]()
گلگیرم ولی گل نمیگیرم!
![]()
یه بار پریدی موتوری دو بارپریدی موتوری آخر می افتی موتوری!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اووووه
.
.
.
.
.
.

تشکر می کنم که به این موضوع توجه کردید
ازتون می خوام بعد از اینکه داستان ها رو خوندید به سوالی که بعد از هر داستان اومده جواب بدید. لطفا در کنار هر جواب عنوان داستان روبنویسید.
مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
سرکلاس دو خط سياه موازي روي تخته کشيد!! خط اولي به دومي گفت ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!! دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين زندگي!!! در همان زمان معلم بلند فرياد زد : " دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند" و بچه ها هم تکرار کردند:دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند. خط اولی گفت می شنوی اینها چه می گویند؟! می گویند ما به هم نمی رسیم! ولی من می گویم می رسیم به شرطی که…
چشم عاشق
در بیمارستانی دو بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار پنجره اتاق بود بشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعتها با هم حرف میزدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد.پنجره رو به یک پارک باز بود و دریاچه زیبایی داشت.مرغابیها و قو ها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بودند.درختان کهن به منظره بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افقی دور دست دیده میشد.همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف میکرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه میگرفت.
روزها و هفته ها سپری شدند و تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت شده بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را انجام داد.مرد به آرامی و با درد بسیار .خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد.بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند.ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند رو به رو شد!
مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است.پرستار پاسخ داد:ولی آن مرد کاملا نا بینا بود.
مرد گفت: نابینابود و عاشق! و چه خوب شرط عشق را می دانست.
صدای عشق
در ساحلی نشسته بودم ناگهان صدایی به من گفت شرط عشق را به جا بیاور و بنویس، گفتم: قلم ندارم! گفت: استخوانت را قلم کن! گفتم: جوهر ندارم! گفت: خونت را جوهر کن! گفتم: کاغذ ندارم! گفت: پوستت را کاغذ کن! گفتم: چه بنویسم؟!
گفت: بنویس {عشق من دوستت دارم}
دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر را امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار ديگــري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده» آنها هر کدام منتظر بودند تا دیگری شرط عشق را به جا بیاورد